الشيخ محمد هادي اليوسفي الغروي ( مترجم : حسينعلى عربى )

168

موسوعة التاريخ الإسلامي ( تاريخ تحقيقى اسلام ) ( فارسي )

( 1 ) ابن هشام حديث مفصّلى را در مورد اين غزوه از جابر بن عبد الله انصارى ، بعد از واقعهء حرّة در سال 62 ه ق نقل كرده ؛ چنان كه در آخر خبر بدان اشاره شده است . او مىگويد : همراه رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله از نخل به سوى غزوهء ذات الرقاع حركت كردم ؛ ولى شتر من بسيار ضعيف بود ، لذا دائما از كاروان عقب مىافتادم تا اين كه رسول الله صلّى اللّه عليه و آله به كنارم آمد و فرمود : چه مشكلى براى تو پيش آمده است ، اى جابر ؟ گفتم : اى رسول خدا ، اين شتر راه نمىرود . فرمود : او را بخوابان شترم را خواباندم و رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله هم شتر خود را خواباند . سپس فرمود : عصايت را به من بده . عصا را به او دادم و آن حضرت صلّى اللّه عليه و آله چند ضربه به پهلوهاى حيوان زد و سپس فرمود : سوار شو . سپس سوار شتر شدم - و به حق كسى كه او را به حق مبعوث كرده است - همسان با ناقهء رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله حركت مىكرد و در طى مسير با آن حضرت صلّى اللّه عليه و آله مشغول صحبت شدم آن حضرت از من سؤال كرد : آيا شتر خود را به من مىفروشى ؟ گفتم : اى رسول خدا ، بلكه به تو مىبخشم . فرمود : نه ، بلكه آن را به من به فروش . گفتم : پس آن را قيمت‌گذارى كن . فرمود : آن را به يك درهم مىخرم . گفتم : نه ؛ زيرا مغبون مىشوم . فرمود : به دو درهم . گفتم : نه و همين طور رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله قيمت شتر را بالا مىبرد تا اين كه به دوازده درهم رسيد كه در آن هنگام گفتم : راضى هستم اى رسول خدا . فرمود : قبول است . گفتم : شتر مال شما است و او هم فرمود : هرآينه آن را قبض كردم . ( 2 ) سپس فرمود : اى جابر ، آيا ازدواج كرده‌اى ؟ گفتم : بله يا رسول اللّه . فرمود : با باكره يا بيوه ؟ گفتم : با بيوه . فرمود : چرا جوانى نگرفته‌اى تا با هم بازى كنيد ؟ ! گفتم : اى رسول خدا ، پدرم در جنگ احد به شهادت رسيد و هفت دختر از خود باقى گذاشت ، لذا با زن كاملى ازدواج كرده‌ام تا آنها را جمع و جور كند . فرمود : ان شاء اللّه كه كار درستى كرده‌اى و امّا ما هرگاه به صرار ( محلهء جابر ) رسيديم دستور مىدهيم يك شتر براى ما نحر كنند . زن تو آن را مىشنود ، لذا آماده مىشود و پشتىهاى خود را مىتكاند . گفتم : اى رسول خدا ، به خدا قسم كه ما پشتى نداريم ! فرمود : دارا خواهى شد و تو پس از آن كه به مدينه رسيدى ، همانند يك فرد زيرك عمل كن . ( 3 ) جابر در ادامه مىگويد : پس از آن كه به محلّه صرار رسيديم ، رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله دستور داد كه شترى را نحر كنند و آن روز را در آنجا سپرى كرديم و هنگام عصر ، رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله وارد مدينه شد و ما هم وارد شديم و من حديث رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله و سخنانى كه بين ما ردّ و بدل شده بود را به همسرم گفتم . فرداى آن شب افسار شتر را به دست گرفتم و آن را بردم و جلو در مسجد خواباندم و سپس نزديك رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله در مسجد نشستم . هنگامى كه رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله خارج شد ، شتر را ديد . فرمود : اين چيست ؟ گفتند : اى رسول خدا ، اين شترى است كه جابر آن را آورده است .